X
تبلیغات
رایتل
1391,12,06

آرزوی بزرگ

نوشته شده توسط محمدرضا روحی در ساعت 23:12

آرزوی بزرگ

 

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها

آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست!

نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟


گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن

دانایی باشم. پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست.

 

وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده

است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم.

 

سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر

به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط

کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش

بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.

نظرات (0)
نظر بدهید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد